نیمه شب بهار
(۹ اردیبهشت ۹۲)
لمیدهام روی کاناپه و تنها روشنایی اتاق انعکاس
مبهم تیرهای چراغ و رد روشن گذر ماشینها بر پردهی سپید اتاق است. آرام به نام
میخوانمات و آی نرم ممتد آخر نامات اتاق را پر میکند و دهانم طعم شیرین پرچم
یاسهای امینادوله میگیرد. با صورتی که روشن است چون ماه سلانه سلانه میآیی
سمتم، برایت جا باز میکنم و تو مثل مه صبح که نرم میخزد روی تن زمین، سبک مینشینی
بر تنم، دستهایم را چون چنارهای پیر که
ستون میزنند بر حاشیهی سبز چمن دور تنت حلقه میکنم. موهایت بوی خنکای نیمه شب
بهار میدهد. چون کاسهی آب که پر میشود از مهتاب، پر میشوم از تو.