Thursday, 18 October 2012

امروز ۲۷ مهر ۹۱


امروز

(۲۷ مهر ۹۱)

آفتاب پاییز هم‌آن است که بود
و بوی شیرین پوسیدن برگ
و طعم گس خرمالو

برف امسال
چون پار خواهد بود
و سردی دست‌های من هم

ولی خالی‌ها
خالی‌ها از خیال هم خالی‌اند امروز

شب، صبح، لبخند (۲۷ مهر ۹۱)


شب، صبح، لبخند

(۲۷ مهر ۹۱)

شب شیرینی گس انگور نشسته روی لبم و چراغ مست می‌رقصد روی سقف.
صبح بی‌صدا پنجره را برای یک تکه ابر باز می‌کنم، می‌آید داخل و آرام تو را از من پاک می‌کند، کمکی من را از من پاک می‌کند.
با لبخندی بر می‌خیزم.

Tuesday, 16 October 2012

قیصر (۲۵ مهر ۹۱)


قیصر

(۲۵ مهر ۹۱)

سرم گرم کاری است که تلفن زنگ می‌زند، مادرم جواب می‌دهد، چند ثانیه بعد صدایم می‌کند، قیصر آن سوی خط است، قیصر سیزده، چهارده ساله، با صدای دورگه که سعی می‌کند با بلند حرف زدن، چیزکی نزدیک به داد زدن، مردانه‌ جلوه کند. شگفت‌زده از این‌که چه‌کار دارد، می‌گویم،‌ «سلام قیصر جان، خوبی؟»، بعد سلام و علیک گرم و لوطی‌وار با خجالتی که پشت ماسکی از اعتماد به نفس پنهان کرده می‌گوید، «آقا وارتان شما به کسی درس میدی الآن؟» از سوالش جا می‌خورم، از سر کنج‌کاوی که می‌خواهد از این سوال به کجا برسد، می‌گویم، «آره»، می‌گه «فلانی، کلاس فلان؟» می‌گویم، «آره» می‌گوید، «هم‌کلاسیمه، بچه خوبیه، خوب بهش درس بده آقا وارتان» من که از این حس لوطی‌گری که در صدایش موج می‌زند نزدیک است از خنده بترکم، می‌گویم «چشم» و درِ مکالمه را می‌بندم.
نیم ساعت بعد دوباره زنگ می‌زند، حرفش دلش را این بار به مادرم می‌زند، «بچه باباش سرطان داشته، مرده، به آقا وارتان بگو بهش خوب درس بده، پول خیلی نمی‌دن، ولی آدمای خوبین».
قیصر ما نه اسمش قیصر است نه قدش دو متر، ولی همیشه پشت کفشِ سیاهِ خاکیش را می‌خواباند، دم در که می‌رسد توی روی مادر بی‌حجاب من می‌گوید «یا الله» و بعد می‌آید تو، کشته مرده‌ی کفتربازی است و دلش ...

Monday, 15 October 2012

سکوت ۲۳ مهر ۹۱


سکوت

(۲۳ مهر ۹۱)

بیدار که می‌شوم
خانه ساکت است
خانه سیاه است
بیدار که می‌شوم
چشم به راه یکی زمزمه‌ام
تا سکوت را بشکند
صدایی نیست

Saturday, 13 October 2012

کلاس درس (۲۲ مهر ۹۱)


کلاس درس

 (۲۲ مهر ۹۱)

نشسته‌ام سر کلاس، تخته‌سیاه آرام و پیوسته از اعداد و نشانه‌ها پر و خالی می‌شود، نشانه‌هایی به غایت بی‌معنا و استاد یک ریز حرف می‌زند، گویی به زبانی بی‌گانه. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم، گرمی آفتاب، رقص برگ‌های سپیدار، تناوب سبز و سپید. دستم بی‌اختیار روی کاغذ طرح می‌زند، به خودم که می‌آیم، تکرار نامت را بر کاغذ باز می‌شناسم.

الوان به رنگ پاییز ۲۱ مهر ۹۱


الوان به رنگ پاییز

 (۲۱ مهر ۹۱)

برگ‌های پاییز
سرود آسمان
بوی خاک

گرمای تنور
نان تازه
بوسه

آواز بیشه‌زار
پرواز گل‌های کاغذی
رقص نور در باد
دست‌های گرم

این‌ها منم
الوان به رنگ پاییز

بهانه‌ی این هم نقش
این همه رنگ
بیا

Friday, 12 October 2012

گردش شبانه (۲۰ مهر ۹۱)


گردش شبانه

 (۲۰ مهر ۹۱)

برای کاری با پدرم از خانه زده‌ایم بیرون و حرف از این در و آن در است، که یک هو، وسط این شهر دودزده، میان این همه خاکستری، نسیم خنکی در جا میخ‌کوبم می‌کند. بوی سیب تنم را پر می‌کند، می‌مانم بین این هم دود و خاکستر این بهشت کوچک از کجا پیدایش شده، نگاه می‌کنم و می‌بینم، آرام و استوار، درخت‌های خواب‌آلود خود را سپرده‌اند به خنکایِ نسیم شبانه و دالان زده‌اند میان شهر.
کارمان که تمام می‌شود، در راه برگشت، ساکت کنار هم راه می‌رویم و در ازدحام بازار میوه، میان صداها و بوهای بسیار، صورت‌های در گذر را نگاه می‌کنم، کارگری با چهره‌ای آرام و لبخندی خسته و چشم‌های تلخ از هزار خروار بار روزگار، دخترکی جوان با آرایشی زیبا و لبخندی لطیف و نگاهی گم میان هوا، شاید در جست‌وجوی یک رویا، زنی میانه سال که پر است از اندوه سال‌های زناشویی و گنگ ایستاده کنار خیابان، شاید منتظر خانواده‌، شاید هم منتظر دستی نوازش‌گر، توی ذهنم برای تک‌تکشان می‌خوانم،

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند
رویا‌هایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

می‌رسیم به پل عابر و رودی از هزار چراغ روشن، آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند، مثل من، مثل تو، آدم‌هایی که شاید می‌روند پی عشق، پی آزادی، پی یک جرعه هوای تازه، شاید پی دو زار نان، شاید هم بی‌هدف می‌روند که وقتشان پر شود.
آن‌ور پل، توی پیاده‌روی خلوت، توی این سکوت شبانه، سرانگشت خیال نرم ستون فقراتم را برای لحظه‌ای لمس می‌کند، راه رفتنم با لبخندی می‌شکند، مستی این خیال شیرین که گذشت، با چشم‌هایی روشن از حس ناب حیات به راهم ادامه می‌دهم.

Thursday, 11 October 2012

دل‌تنگی‌های سرِ صبح (۲۰ مهر ۹۱)


دل‌تنگی‌های سرِ صبح

 (۲۰ مهر ۹۱)

شب که می‌شود، ترانه می‌شوی
شب که می‌شود، چراغ می‌شوی بر سقف آسمان
شب که می‌شود، پیچش نرم خیال دل‌تنگی‌هایم را می‌برد پشت کوه بلند

و صبح
طعم گس دلتنگی

در انتظار شب از رخت‌خواب جدا می‌شوم

چهارشنبه، هفت و هشت دقیقه (۱۹ مهر ۹۱)


چهارشنبه، هفت و هشت دقیقه

 (۱۹ مهر ۹۱)

شب است و قاب پنجره پر از هزار چراغ روشن شهر، تلفن را که قطع می‌کنی، برای لحظه‌ای، با یک لبخند مبهم، من می‌مانم وسط اتاق، گوشی هنوز روی گوشم است و کلماتت را، کلماتم را و شیرینی صدایت که نشسته روی پوستم را مرور می‌کنم. به خودم می‌آیم و تصویرت که گویی از جنس بخاری نقره‌فام بوده با اولین نفس عمیقی که می‌کشم، در هوا پخش می‌شود.
چند دقیقه بعد، که فضای اتاق پر است از بوی قهوه و تلخیِ دلچسبی نشسته روی زبانم، باد پاییزی می‌خزد تو و دلتنگی‌هایم را آرشه می‌کشد و من می‌مانم و ...

Tuesday, 9 October 2012

سیاه ۱۵ مهر ۹۱


سیاه

(۱۵ مهر ۹۱)


سرم پر است از صدای سرد رژه‌ی چکش‌ها
از تردید
ترس
از خودم
از هزار هیولای درون
سایه‌های دوّار

سرم پر است از صدای شکستن
از کوبش تلخ شب
از جنون سایه‌های دراز
پوزخندهای کریه
لبخندهای ماسیده
دروغ‌های کش‌دار

جعل نورم
سایه‌ی خورشیدم
من شبم
تباهی خاکم من


پیوست: برادران جبران که با نام هنری Le Trio Joubran کار می‌کنند، کاری ساخته‌اند برای فیلم Le Dernier Vol، قطعه‌ای با هم‌این نام. لینک دانلود:

Monday, 8 October 2012

دلم برایت تنگ شده (۱۷ مهر ۹۱)


دلم برایت تنگ شده

 (۱۷ مهر ۹۱)

توی محوطه‌ی دانش‌گاه، نشسته‌ام زیر سایه‌ی زبان‌گنجشک، نور خورشید نرم از بین سبز و زرد برگ‌ها می‌گذرد، مهربان می‌نشیند پشت پلک‌هایم و بوی علف نرم می‌خزد توی یقه‌ی پیراهنم و من، و من در میانه‌ی همه‌ی این‌ها، به دنبال نشانه‌ای از تو می‌گردم، در پرواز یک جفت پروانه‌ی سفید، در خطوط زرد و سیاه و کرکی یک زمبور، در لَختیِ بال‌‌زدن‌های کلاغی جوان‌، به دنبال نشانه‌ای از تو می‌گردم. آمیزش سرخ و آبی را در دستبندم، هدیه‌ات، باز می‌خوانم، تو را می‌جویم. دلم برایت تنگ شده.

پیوست: Erbarme Dich آریا، آلتوی Matthhaus Passion BWV 244 است. اجرای ارکستر مجلسی لوزان به رهبری میشل کوربز، غریب با احساسم در تناسب است.

Sunday, 7 October 2012

یک روز گرم پاییزی (۱۶ مهر ۹۱)


یک روز گرم پاییزی

(۱۶ مهر ۹۱)

پارک شهر

با پدرم رفته‌ایم خرید، پارک شهر سر راه‌مان است و از فضای دوده‌زده‌ی شهر پناه می‌بریم به این باغ پیر. گم می‌شویم در میان درخت‌های بلند و سایه‌های سبزشان، میان خدایگانی کهن سال که آرامش زمین را ده‌هاست به شور نشسته‌اند و صدای پرندگانی ناپیدا سکوت این تالار سبز را می‌شکند.

ژوکوند

ساعت سه است و گرسنه خودمان را می‌رسانیم به یکی از شعبه‌های شیلا، غذا سفارش می‌دهیم و با ولع سرگرم خوردن می‌شویم، بین گاز‌های پی‌درپی که به ساندویچم می‌زنم، سرم را بلند می‌کنم و دختر بچه‌ای پنج-شش ساله را روی نیمکتی بیرون رستوران می‌بینم، سرش با زوایه‌ای اندک، روی گردن ظریفش کج شده، موهای طلاییش شده است گندم‌زاری در آفتاب، نگاهش مبهم است و گم در میان هوا و لبخندش، و لبخندش تلخ است، شیرین است، آرام است، شوریده است، آفرینش دوباره‌ی ژوکوند است روی نیمکتی سیمانی.

لبخند

چند وقت پیش سر راهم از کیوسک روزنامه‌فروشی عطر بیک خریدم (شاید شماره‌ی نه)، دوستی از بویش خوشش آمده بود، می‌روم توی داروخانه، ببینم از آن شماره دارند یا نه، این وسط، عزیزی زنگ می‌زند وقتی دارم با او حرف می‌زنم، از سر عادت شاید، لبخند می‌زنم، سرم را که بلند می‌کنم، دختر داروخانه‌چی نگاهش با نگاهم گره می‌خورد، صورتش می‌شکفد، لبخند می‌زنم.

و تو

توی راه خانه، یک‌هو میان گفت‌وگویی از این در و آن در، وقتی کوپه پر است از انعکاس آفتاب غروب، از تو نام می‌برم و آخ که چه شیرین است طنین نامت.
توی راه خانه، در خیابان آرام، سرم را می‌گیرم سمت آسمان، آمیزش آبی و گل‌بهی، سرشاخه‌ی سبز چنارها که در گذرند، این آرامش عجیب، نرم از مهربانی نگاه‌هایت، از لحظه‌های آرامِ بودنت مرا لبریز می‌کند.
نشسته‌ام توی خانه، این‌ها را نوشته‌ام و از تصویرِ تو پُرم، سر می‌چرخوانم و انعکاس سبز شفلرا توی آینه و هزار چراغ روشن شب، با تصویرت می‌آمیزد، بعد گرمای غریبی دور مچم احساس می‌کنم، چشم می‌گردانم و دست‌بندی که آن روز به مچم بستی را می‌بینم.