حاشیهی سبز چمن
(۹ آبان ۹۱)
در حاشیهی چمن نشستهایم زیر درخت زبان گنجشک،
صورت سفیدت در نور بهاری چرخیده سمت من و لبخند زیبا و گشودهات دلم را از یقین پر
کرده و طرههای موی قهوهایت که باد از مقنعه بیرون آورده و پریشان کرده روی
پیشانیات و چشمهایت که پر است از نگاه نوازشگر یک مادر آرامم میکند.
چند لحظهای سکوت مینشیند بینمان و در این سکوت در
دلم میگویم، «وقتشه»، همآنطور که سرم پایین است صورتم به لبخندی باز میشود،
سرم را میچرخانم سمتت و به نام، این انحنای لطیف هوا، میخوانمت. با آن لهجهی
شیرینت که گوش و دل را نوازش میکند میگویی «ها!» و صورتت شکفتهتر از شکوفهی
سیب است در بهار.
میگویم «یادته چند وقت پیش، وقتی صحبت میکردیم،
گفتم ی چیزی هس که باید بهت بگم ولی الآن نمیتونم» با حرکت ظریف سرت تایید میکنی،
و نگاهت مصممام میکند برای ادامه. کوتاه و آرام میگویم «من گیام» هیچ چیز در
نگاهت، در لبخندت تغییر نمیکند، تنها نوازشگرمتر میشوند و دستت نرم دور شانهام
حلقه میشود.
چند سوال میپرسی، که مطمئن هستم، که اثر تلقین
نیست، و وقتی آرام و با یقین به پرسشهایت پاسخ میدهم، فقط یک چیز میگویی، «بهت
افتخار میکنم که پذیرفتی».
هنوز حس مهربانی که آن روز در گرمی دستهایت، صدایت
و چشمهای زیبایت بود را به یاد دارم، ممنونم.
پیوست: ماجرای یک «بیرون آمدن
از پستو»، بهار امسال در محوطهی دانشگاه